چرا خاتمی از لیبرالیسم می ترسد؟
محمد خاتمی، رئیس جمهور سابق ایران در دیداری با اعضای حزب اعتماد ملی در مورد لیبرالیسم اینگونه می گوید:
« بنده در حد توان به غرب و لیبرالیسم نقد داشتهام و کردهام. کتاب از دنیای شهر تا شهر دنیا را بخوانید فصل آخر آن نقد لیبرالیسم است. بنده متهم میشوم به طرفداری از لیبرالیسم و از آن طرف یک نوع رفتارهای فاشیستی در کشور وجود دارد که به نام اسلام و انقلاب میخواهند آن را در کشور جا بیندازند!»
« ما نمیتوانیم با حربه فاشیسم به جنگ لیبرالیسم برویم، هم فاشیسم و هم لیبرالیسم قابل نقد است البته فاشیسم از لیبرالیسم بسیار بدتر و خطرناکتر است.»
اما سوال اینجاست که چه چیز در لیبرالیسم نهفته است که اینگونه محمد خاتمی را می ترساند، مگر نه آنکه لیبرالیسم به معنای واقعی آزادی است و یکی از مشخص ترین نمادهای مبارزه با امپریالیسم و فئودالیسم است. خوشبختانه در مفهوم شناختی لیبرالیسم هیچگونه تضادی با افکار ایده پرداز گفتگوی تمدن ها یافت نمی شود مگر در یک جا، آن هم تقابل لیبرالیسم با دین و مذهب است.
ایشان بین فاشیسم و لیبرالیسم چه وجه مشترکی دیدند که اینگونه مقایسه کردند. فاشیسم بر پایه تفکرات دیکتاتوریست و یکی از خطرناکترین نوع آن فاشیست دینی و اسلامی است. فاشیسم یک نظریه دیکتاتوری است که هیچگونه آزادی را بر نمی تابد و خواهان قدرت مطلقه دولت و نظام حاکم است و شاید بتوان آن را با اامپریالیسم مقایسه کرد اما لیبرالیسم مفهومی است که همیشه با تهدید کنندگان حقوق بشر در جنگ بوده است.
لیبرالیسم در مفهوم کلی معنای زیبای سکولاریسم است. لیبرالیسم، دین و مذهبی را می پسند که به خود اجازه تجسس در امور شخصی را به هیچ قدرتی نمی دهد، دینی که دایره فعالیتش به توصیه های اخلاقی ختم می شود و پرگارش سیاست و امور اجتماعی و اقتصادی را شامل نمی شود. لیبرالیسم در تقابل با مذهب، معتقد به انتخاب آزادانه دینداری و بی دینی است و تفاوتی بین مذهب و لامذهب قائل نیست و این مفهوم با تفکرات دینی در تضاد است و گرنه دین ها و مذاهب مختلف عقیده بر دخالت در امور شخصی، سیاسی و اجتماعی دارند.
نقطه مبهم در ذهن من اینجاست که چگونه فردی که با تفکرات لیبرال مشکل دارد صحبت از» گفت و گوی تمدن ها» به میان می آورد؟
بیانیۀ مهم مهدی کروبی در مورد اختیارات ولایت فقیه
بسم الله الرحمن الرحیم
ملّت بزرگ و شریف ایران
یک سال از حضور با شکوه و پرشعور شما در انتخابات ریاست جمهوری دهم گذشت. حضور پرشور شما در آن انتخابات، گواه تمایلتان برای اعمال حق تعیین سرنوشت خود در امور مملکتتان بود که متأسفانه اما ، عده ای بر اساس تئوری ای که مردم را ناصر حکومت و ولی فقیه می داند نه ناصب آن، به جای شما تصمیم گرفتند و رأی خود را به نام شما خواندند. یک سال از چنین انتخاباتی گذشت و در این یک سال فراز و نشیب بسیار دیدیم. دیدیم که چگونه اصحاب قدرت پرده حجب و حیا را دریدند و هزینۀ این بدنامی را برای حکومت اسلامی خریدند و شهروندان این مملکت را که از رأیشان می پرسیدند در خیابان ها به شهادت رساندند و بسیاری را به خاک و خون کشیدند و زندان ها را از فرزندان این نظام و انقلاب پر کردند. آنچه در این یک سال غایب بود “حقوق ملّت مندرج در فصل سوم قانون اساسی” بود و آنچه جای آن را گرفته بود پا فشاری اصحاب قدرت بود بر به کارگیری زبان زور و شکستن تمامی حرمت ها. ما اما به رغم تمامی این تلخی ها و سیاهی ها همچنان امیدواریم که قطار خارج شده از ریل قانون اساسی، انقلاب و امام به راه اصلی خود بازگردد و خطاکاران توبه کنند و راه گفتگو و تعامل هموار شود.
ملّت بزرگ و شریف ایران
یک سال پس از انتخابات ریاست جمهوری دهم و گذر از مصائب و تلخی های این یک ساله بیش از هر چیز لازم می دانم سپاس، تشکر و تقدیر خود را از خانواده های معظم شهدای حوادث یک سال گذشته که در مظلومیت تمام، حتی نگذاشتند مراسمی در شأن عزیزانشان برگزار نمایند، اعلام کنم. اینجانب ضمن همدردی با خانواده های شهدای عزیز از خداوند برای شهدای این راه، رحمت و برای بازماندگان آنها نیز طلب صبر و اجر می کنم. به مجروحین عزیز هم که در کنار جراحت ها و آسیب ها حتی حق درمان در آسایش نیز از آنها سلب شد، ادای احترام می کنم و در مقابل این همه استقامت و پایداری آنها سر تعظیم فرود می آورم و نهایتاً از خیل کسانی که به ناحق و برای خفه کردن ندای حق طلبانۀ این ملت مظلوم و بزرگ به جای مجرمین واقعی به زندان افتادند، به نیکی یاد می کنم. این روزها زندان های کشور پر است از یاران انقلاب و امام، و اندیشمندان و فرهیختگان و جوانان و آزادی خواهان و همچنان امیدوارم مقامات قضایی کشور در جهت احیای دستگاه قضا به جای صدور کیفر خواست های سیاسی و ابلاغ احکام دیکته شده، زمینه رهایی و آزادی همۀ زندانیان سیاسی و عقیدتی را به زودی فراهم آورند.
ملت حق خواه و آزادی خواه ایران
تا یک سال پیش با وجود اختلافات فراوان در شیوۀ ادارۀ کشور و تعطیل یا تفسیر به رأی قانون اساسی توسط برخی حاکمان، وحدت و انسجامی نسبی میان همه جریان های فکری و فعال سیاسی و آحاد مردم و مسئولان نظام وجود داشت. اگرچه عده ای به حقوق مردم و آزادی های مشروع آنان بی اعتنایی می کردند و حقوق اقوام گوناگون ایرانی و اقلیت های رسمی دینی و مذاهب و فرق مختلف اسلامی را نادیده می گرفتند و از هتک حرمت و توهین و تحقیر اقشاری چون جامعه زنان و جوانان و اعمال خشونت و رعب و وحشت علیه آنان ابایی نداشتند و فضای یأس و سرخوردگی در جامعه ایجاد می کردند و فشارهای سنگین و غیر قابل تحملی بر حوزه های علمیّه و دانشگاه های کشور وارد می آورند تا حوزه و دانشگاه را مطیع خود سازند ولی آنچه در انتخابات ریاست جمهوری گذشته اتفاق افتاد از همه آنچه پیشتر دیده بودیم فراتر بود. به کارگیری تمام امکانات مالی، رسانه ای، نظامی و بسیج جهت مصادرۀ رأی مردم و اعلام نتایج انتخابات به صورت مهندسی شده و ظالمانه و در عین حال ناشیانه و توهین و تحقیرهایی که از آن پس نسبت به مردم و جریان های حاضر در صحنه به عمل آمد و از همه بدتر بی اعتنایی نسبت به معترضین و اعتراضات، اتفاقات جدیدی بودند که در چنین وسعتی در سه دهۀ گذشته در این مملکت رخ نداده بود. بدین ترتیب اگر تا یک سال پیش وحدت و انسجامی نسبی در کشور حاکم بود، بعد از غارت رأی مردم به وسیلۀ مجریان و ناظران در سایه زور و سرنیزه، ادامۀ چنان وحدتی غیر ممکن می نمود، آنچنان که کاندیداها و هواداران ایشان و آحاد مردم نیز نسبت به این ظلم آشکار و بزرگ اعتراض کردند و آنچنان که به یاد داریم تمام مطالبۀ آنان در ابتدا در شعار زنده و جاوید ” رأی من کجاست؟ ” تبلور یافت. متأسفانه اما مسئولان مربوطه به جای توجه و رسیدگی به این مطالبه حداقلی و به کار گیری قانون و عدالت، به خشونت و ایجاد فضای امنیتی و بازداشت و شکنجه و آزار معترضین و تشکیل دادگاه های فرمایشی و صدور آرای کلیشه ای روی آوردند و هزینه ای سخت و جبران ناپذیر را بر نظام، کشور و مردم تحمیل کردند. بسیاری از رجال و شخصیت های با سابقه حوزۀ دین و سیاست و انقلاب را کافر، ملحد، محارب، اجنبی و خود فروخته معرفی کردند و چوب حراج بر تمام سرمایه های مادی و معنوی این مملکت و انقلاب زدند.
ملت عزیز ایران
همان طور که می دانید و پیشتر هم اشاره کردم در یک سال گذشته پردۀ حجب و حیا از سوی کسانی که خود را وابسته به مراکز قدرت می دانند دریده شد و پیاده نظام این جریان در رسانه ها و سایت هایی که از پول نفت و بیت المال ارتزاق می کنند چنان آتشی بر خیمۀ نظام و انقلاب زد که ترکش های آن به همه خدمتگزاران و انقلابیون از جمله بیت معزز حضرت امام و نوه عالم و اندیشمند ایشان حاج سید حسن خمینی و دیگر مراجع بزرگ شیعه نیز اصابت کرد. سامان دهی عده ای از مواجب بگیران در ۱۴ خرداد و شکستن حرمت بیت امام در کنار مرقد ایشان را دیدیم و سیل محکومیت این فعل ابلهانه از سوی مردم و علمای بزرگ و مراجع تقلید را هم به نظاره کردیم. در مقابل واکنش مردم و علما اما، یک روزنامه که حریمی اهریمنی دارد و هیچ چارچوب و حد و مرزی برای گستاخی و فحاشی قائل نیست همچون گذشته در دفاع از رفتار اوباش پیاده نظام، به توهین مضاعف به نوۀ امام پرداخت. گویی بدان دلیل که جرم آن عزیز ایستادن در کنار ملت بود. این روزنامۀ اهریمنی به همین مقدار بسنده نکرد و با ساختار شکنی عجیبی به حریم مراجع نیز وارد شد و آنان را به سبب آنکه توهین به بیت امام را محکوم کرده بودند مورد پرسش و تهدید قرار داد. این روزنامه مراجع را متهم به ملاحظه کاری کرد و از آنان پرسید که ” کدام ملاحظه می تواند با دفاع از حریم اسلام و انقلاب برخاسته از آن برابری کند؟ ” باید تأسف خورد بر کسانی که کمترین درک و فهمی از آموزه های اسلامی و انقلابی امام نداشته اند و ندارند و با این حال می خواهند درک آلوده به قدرت خود را با زور و زندان و تهدید به دیگران از جمله مراجع بزرگ و محترم شیعه تحمیل کنند. حال آنکه مرجعیت شیعه دارای تاریخ و جایگاهی رفیع و حافظ آیین محمدی در ایام غیبت است. آنها اما مراجع را نیز مطیع قدرت خود می خواهند و از همین رو پیاده نظام خود را به بیت مراجع می فرستند تا آنها را به بصیرت دعوت کنند و آن گاهی که دعوت به بصیرت گرهی از کار فروبسته شان نمی گشاید، عده ای را اجیر می کنند تا نیمه شب در کمال توحش به بیت ایة الله العظمی صانعی و دفتر مرحوم ایة الله العظمی منتظری حمله کنند و خواستار خروج آنان از قم شوند. تاملی در اخبار این حوادث و فیلم های این حملات وحشیانه به بیوت مراجع و روایات نزدیکان ایة الله صانعی و بیت ایة الله منتظری از این حملات سبعانه کافی است تا پاسخی به این پرسش بیابیم که آیا جایگاه مرجعیت و علمای دین در طول تاریخ شیعه تا کنون چنین مورد بی حرمتی واقع شده است؟ و آن بسیج مردمی که با رمز یا زهرا(س) به متجاوزین به خاک کشور یورش می برد کارش به کجا رسیده است که ساعت ۵/۳ نیمه شب به بیوت مراجع حمله و به تخریب و غارت اموال و کتب دینی می پردازد؟ به راستی چه کسی مسئول و پاسخگوی این انحراف عظیم است ؟ به یاد داریم که قبل از پیروزی انقلاب اظهار نظر گستاخانۀ یک نفر در روزنامه اطلاعات نسبت به یک مرجع دینی چه طوفانی در کشور به پا کرد و امروز در روزنامه ای که عنوان نمایندگی رهبری را یدک می کشد چگونه به مراجع دین توهین می شود. شاید حریم اهریمنی و حمایت های مادی و امنیتی بی شمار امروز مانع از پاسخگویی مردم به این حرمت شکنان شود اما این گستاخی ها هرگز از اذهان مردم پاک نخواهد شد و آیا اگر مردم نیز سکوت کنند خدا در برابر چنین ظلمی به بزرگان دین و اسلام سکوت خواهد کرد؟
از یاوه گویی های آن سرمقاله اگر بگذریم، در سرمقاله آن روزنامه اهریمنی نکتۀ قابل تامل و درستی نیز بیان شده بود و آن، همین سخن امیرالمؤمنین علی (ع) بود که افراد را باید با معیار ” حق ” سنجید و نه ” حق ” را با معیار افراد. به راستی تعریف حق و عدالت از منظر آقایان چیست و چگونه می توان مطالبۀ حق رأی مردم را با گلوله پاسخ داد و آن گاه از حق نیز سخن گفت؟ اساس مطالبه مردم در روزهای پس از انتخابات، تنها حق رأی شان بود و به دنبال جنایات بی حد و حصر در کهریزک و سایر بازداشتگاه های غیر قانونی و قانونی بود که مطالباتی دیگر بر مطالبه اولیه مردم افزوده شد، که مگر می شد مردم را به گلوله بست و از آنها خواست که از این خون ریخته شده و مسببان آن نپرسند؟ اما چه کسی طرح این مطالبات حقه و پرسشی حداقلی درباره رای خود را از ابتدا در مخالفت با ولایت فقیه تلقی کرد؟ چرا با توسل به ولایت فقیه تیشه به ریشه قانون اساسی و جهوری اسلامی برخواسته از رأی مردم زده و اختیار و دامنه ولایت فقیه آن قدر توسعه داده شد که بعید می دانم در مواردی این مقدار اختیار از سوی خداوند به پیامبران و ائمه معصومین نیز داده شده باشد و حتی گمان نمی کنم که خدا چنین حقی برای چنین برخوردی با بندگان را برای خودش نیز درنظر گرفته باشد؟ تاریخ شیعه انتقاد از حاکم را نه تنها لازم بلکه واجب شرعی می داند: “النصیحه لائمه المسلمین”. امام صادق می فرمایند که “احب اخوانی الی من اهدی الی عیوبی” اما می بینید که آقایان اظهار نظر و بیان دیدگاه افراد را تقابل با ولایت فقیه تفسیر می کنند. رهبری در مورد انتخابات نظر خود را اعلام کردند اما آنچنان که دیدیم مردم در کمال احترام به ایشان، نظری دیگر داشتند و آن مطالبه رأیی بود که به صندوق انداخته بودند. مگر می شود با کهریزکی کردن مردم و آباد کردن قبرستان ها درک شعور و حق پرسش را از مردم سلب کرد و به بهانه نظر رهبری به مراجع و بیت و یاران امام با توسل به اوباش حمله کرد و اصول قانون اساسی را زیر پای سرکوبگرانه خود له کرد؟ یاران امام و مردم هوشیار هنوز سنت و سیره عملی آن عزیز سفر کرده را فراموش نکرده اند. ایشان بارها مطالبی فرمودند و مسئولین بنا به درک و نظر خود به گونه ای دیگر عمل کردند و با این حال نه امام ناراحت شدند و نه کسی به آنان اعتراض کرد و نه آن مسئولان که نظری مخالف دیدگاه امام داشتند از حقوق اجتماعی خود محروم شدند. آیا اگر اعلم علما و مرجع دینی و ولی فقیه نیزدر پایان رمضان، ماه را ندید و بر اساس معیارها به صدور حکم عید فطر نرسید ولی چوپان یا کارگری ساده و بی سواد دربلندای افق کوه های محل زندگی خود ماه را دید و افطار کرد، او ضد ولایت فقیه، مخالف نظام، مشرک، محارب و وابسته به آمریکا و صهیونیسم است؟ گیریم که آقایان متوجه دزدیدن رأی مردم نشده اند اما مردم این اتفاق را به چشم دیده باشند، حال آیا می توان آنها را ضد ولایت فقیه و مشرک و محارب خواند؟ به راستی پرسیدن از رأی خود چه ربطی به ضدیت با دین و اسلام و ولایت فقیه دارد؟ علاوه بر این در حوزه دین آزادی بخش و جهانی اسلام که مخالف و معاند می توانند در حضور امام معصوم به بحث و مناظره و جدل پرداخته و حتی در خصوص انکار خدا هم صحبت کنند چگونه است که عده ای درخواست رسیدگی و احقاق حق را جرم و مخالفت با ولایت فقیه می دانند؟
ملت آزادی خواه و شریف ایران
همه ما به یاد داریم که نگاه سیاسی و اجتماعی بنیانگذار جمهوری اسلامی در زمان مرجعیت مرحوم ایة الله العظمی بروجردی با نگاه سیاسی و اجتماعی آن حضرت تفاوت داشت اما به یاد نداریم که هیچگاه هیچ یک از این دو طرف سخنی در تخطئه طرف مقابل زده و مردم را به مقابله با یکدیگر تحریک و تشویق کرده و فضای جامعه دینی را به نا امنی کشیده باشند. همه به یاد داریم که امام(ره) در واکنش به دیدگاه های اختلافی مراجع شایسته دینی و حوزه های علمیّه از جمله در برخورد با دیدگاه های فقهی و اجتماعی و حتی سیاسی مرحوم ایة الله العظمی گلپایگانی چگونه عمل می کردند تا آنجا که اعلام عید فطر برای مسلمین را با تشخیص و اعلام آن به نقل از ایشان در رسانه ها به رسمیت می شناختند. ما به یاد داریم که عده ای یک نوار ضبط شده در حدود یک ربع ساعت از سخنان ایة الله العظمی گلپایگانی در رابطه با ولایت فقیه را که در نقطه مقابل دیدگاه امام قرار داشت برای امام آوردند و امام اما دستور دادند که مشروح سخنان ایشان دو بار از رادیو سراسری پخش شود. همه به یاد داریم که رهبری فعلی در دوره اول ریاست جمهوریشان در خصوص معرفی نخست وزیر نظری غیر از نظر امام و مجلس داشتند و چقدر زیبا بود که ایشان بر تصمیم خود که مخالف نظر امام و ولی فقیه وقت نیز بود پای می فشردند اما پاسخ این مخالفت با نظر رهبری و ولایت فقیه، چنان نبود که برخی امروز در نظر دارند. به یاد داریم که حتی در سال ۶۴ که جناب آقای موسوی برای دور دوم به عنوان نخست وزیرانتخاب شدند و در جریان معروف ۹۹ نفر نماینده ای که به آقای میرحسین موسوی رأی مخالف دادند رهبری فعلی که در مقام ریاست جمهوری قرار داشتند نیز موافق با انتخاب ایشان نبودند و فرمودند که آنان ۹۹ نفر نیستند و با احتساب اینجانب ۱۰۰ نفر هستند و در جریان تحلیف در مجلس و در حضور تماشاچیان و خبرنگاران نیز اظهار داشتند که التزام من به سوگند ریاست جمهوری درحالیست که تمام ابزار اجرائی آن در اختیار من نیست و با این بیان ادامه نارضایتی خود نسبت به دیدگاه امام را اعلام کردند اما هیچ گاه برای ایشان یا آن نمایندگان کمترین تعرض یا مزاحمت یا بی حرمتی پیش نیامد و ایشان هدف تیرهای تهمت قرار نگرفتند و هیچ یک از آن نمایندگان نیز بازداشت یا محکوم به ضدیت با نظام و ولایت فقیه نشدند. همه به یاد داریم که یکی از نمایندگان دور دوم مجلس در جریان یک نطق پیش از دستور در برابر معترضین که محتوای نطق او را خلاف دیدگاه امام می خواندند با صدای بلندی پاسخ داد که «اگر این طور باشد بهتر است حضرت امام ۲۷۰ پوزه بند برای مجلس بفرستند.» آن فرد اما به رغم بیان این موضوع هیچ وقت از طرف امام و بیت ایشان مورد غضب قرار نگرفت و مایه رنج و دردسر او فراهم نشد و مورد اذیت و آزار و شکنجه و بازداشت قرار نگرفت و حتی بعد از آن نطق در مناصب عالی نظام از جمله در سمت عضو حقوقدان شورای نگهبان و معاونت قوه قضائیه نیز انجام وظیفه کرد و مورد توجه مسئولان بالای نظام نیز قرار داشت و به یاد دارم باری که ایشان به ملاقات امام رفته بودند نیز درحالی که در آن زمان معمول نبود خبر دیدار یک نماینده با امام را از رادیو پخش کنند، خبر آن دیدار از رادیو نیز پخش شد. حال آن ولایت فقیهی که بر اساس آموزه های علمی و عملی بنیانگذار جمهوری اسلامی می توان تصویر کرد را مقایسه کنید با تصویری که امروز از ولایت فقیه ارائه می شود و در سایه دفاع از آن عمل می شود. خدا می داند این خیانت که عده ای به ولایت فقیه و دین مردم روا داشتند چه آسیب هایی به کشور، مردم و باورهای معنوی آنها وارد کرده است.
ملت شریف و آزاده ایران
یک سال پس از انتخابات ریاست جمهوری دهم و آنچه با رأی شما کردند و آن خون هایی که برای احقاق حقوق شما ریخته شد یک بار دیگر با صراحت و صداقت اعلام می کنم که بر سر پیمان خویش با شما تا پایان این راه ایستاده ام و آماده ام تا با هر کس که به نمایندگی از سوی حاکمیت معرفی شود به مناظره بنشینم و نگرش خود نسبت به قانون اساسی، خط امام و انقلاب را بیان کنم تا مردم -همان ها که امام فرمود جان من فدای تک تک آنان- به داوری بنشینند و معین کنند چه کسانی از قانون اساسی، راه و اندیشه و آرمان های انقلاب منحرف شده اند و چه کسانی علیرغم همه فشارها و سختی ها بر آن اصول پایبند مانده اند. تنها در چنین مناظره آزادی در برابر چشم ملت است که می توان اعتماد از دست رفته مردم را بازیافت. که اگر اقناع مردم با این حجم از تبلیغات و در چنین باتلاقی از دروغ و تهمت ممکن بود، نباید احتیاجی به سرکوب می بود و بدون هراس و توسل به قوای مسلح، مجوز راهپیمایی سکوت به معترضین داده می شد. اما مخالفان رأی مردم حتی حاضر نشدند سهم ناچیزی از امکانات و ابزار رسانه ای و تبلیغاتیشان را برای توضیح و پاسخگویی یا اعلام مواضع به معترضین واگذار کنند تا به بیان دیدگاه خود و دفاع از تهمت های ناروای وارده بپردازند. آقایان منطق را در گلوله دیدند و به سوی مردم پرتاب کردند. طرفه آنکه آقایان به جای مدیریت کشور و شنیدن صدای مردم، در این ام القرای اسلام، شعار مدیریت جهان و برنامه ریزی برای جهانیان داده می شود. از مردم و سایه خود می هراسند و به جای توسعه و آبادانی کشور، سرکوب و گسترش زندان ها و کهریزک ها را در برنامه خود قرار داده اند و سودای مدیریت جهان را نیز در سر می پرورانند!
ملت آزاده و حق خواه ایران
آن رأیی که از شما دزدیدند و حقی که ظالمانه از شما ستاندند ننگی است که با هیچ رنگی پاک نخواهد شد. آنچنان که پس از یک سال به رغم تمام فشارها و ارعاب ها نه تنها مطالبه حق خواهانه شما به فراموشی سپرده نشده بلکه این تحول خواهی بر اساس یک شبکه اجتماعی گسترده در لایه های مختلف اجتماعی نیز رسوخ کرده است و این گستردگی اجتماعی چیزی نیست که بتوان با سرکوب و ارعاب و بازداشت و دادگاه های فرمایشی از میان برد. خداوند مؤمنان را به صبر و استقامت فراخوانده و وعده پیروزی به آنها داده است. راه شما اگرچه سخت و صعب و پر پیچ و خم است اما آینده وعده داده شده خدا متعلق به شما و تقدیر بر نابودی ستم پیشگان است و «الیس الصبح بقریب».
والسلام – مهدی کروبی – سی خرداد هشتاد و نه
.
http://www.sahamnews.org/?p=4091
دکترعبدالکریم سروش خطاب به خامنه ای: بهشت ولایت دیگر جای شما نیست!
آن قوت جوانی وان صورت بهشتی – ای بیخرد تر از من، از دست چون بهشتی؟
تا صورتت نکو بود افعال زشت کردی- پس فعل را نکو کن اکنون که زشت گشتی
آقای خامنهای
نطق چهاردهم خرداد هزار و سیصد و هشتاد و نه شما را همه شنیدیم. خطابهای پر خطا بود. لغزشهای ذهنیو زبانی در آن موج می زد. نشان از فتور در قوۀ ناطقه داشت. خطیب زبر دست ما که در دوران سی ساله پس از انقلاب به چالاکی از همۀ سخنوران پیشی گرفته بود، آن روز سخت آشفته و ناتوان می نمود. در سخنش نه سحر بلاغت بود نه شهد عبارت، نه کمال معنا نه جمال صورت. صفرای غضب، پروای ادب را از او ستانده بود. چندان که ذهن آشفته بر زبان خفته اش شلاق می زد، مرکب سخن رام نمیشد. کلمات سرکش و بی وقار از قفس مغز بیرون می جستند و بر شاخ زبان می نشستند. داوریهای باژگونه تاریخی حفرههای کلام را افزونتر کرده بود و خطیب از یکی بر نیامده در حفرۀ دیگر میافتاد. با طلحه و زبیر در می پیچید و به جای علی با آنان می جنگید. دل اهل سنت را به دست نیاورده به درد آورد. خود را چون علی در محاصرۀ دشمنان می دید و بدین خیال کج و قیاس باطل چنان مبتهج بود که مخالفان سیاست و ریاست خود را غاصبان مسند وصایت و ناقضان عهد ولایت پنداشت.
معرکه و مهلکهٔ غریبی بود. تماشاچیان از او انتظار حمله داشتند اما او قوت دفاع هم نداشت. هم نطق خشکیده بود هم منطق. نه خوب سخن می گفت نه سخن خوب می گفت. نه به نقل وفا میکرد نه به عقل. ناطقه و عاقله گویی با هم فرو خفته بودند. کار بدانجا کشید که کورکورانه دست در انبان فرسوده تاریخ کند و شخصیتهای خفته را بر انگیزد وبیازارد و به آنان نقشهای مجعول دهد و بر اجتهادشان مهر انحراف نهد و آیین ویژه خود را معیار داوری عمل دیگران سازد و انتقام گذشتگان را از معاصران بگیرد و با کبر تمام، حق و باطل را در نزدیکی و دوری از خود تعریف کند و بدین حیله آب رفته مشروعیت را به جوی خشکیده ولایت باز گرداند.
آقای خامنهای
وقتیبر سر کار آمدید، در خیال، شریعتیغرب ندیدهای را می دیدم که عنان سیاست را به دست گرفته است. فقه و فلسفه و تفسیر نمی داند، به عوض اهل تاریخ و هنر و بلاغت است. میگفتم همین نیکو است. فقیهان و فیلسوفان غالباً تاریخ نمی دانند و لذا به قول ابن خلدون نا اهلترین کسان برای ریاستند. زمان که گذشت و استبداد نظری وعملی شما را به سوء تدبیر و ستمگری کشا ند و مداحان و متملقان بر شما جوشیدند و ناصحان و ناقدان به زنجیر و زندان افتادند ونظم ملک پریشان شد وبانگ بینوایان بر آمد ودست تطاول حرامیان در اموال ونفوس بیگناهان گشوده شد، بر من آشکار شد که جامه ریاست و ولایت را بر اندام شما نیک نبریده اند و روح خسته و خواب آلوده تاریخ در نیمه شبیتاریک، کلید این ملک را نا سنجیده به دست شما داده است. روزی نبود که از شجرۀ خبیثۀ استبداد حنظلی فرو نیفتد و سری را نشکند یا کامی را تلخ نکند. به دعا با خدا میگفتم ایرانی را از هلاکت و سلطانی را از سوء سیاست برهان، اما طناب توحش که سخت تر شد و آتش اختناق که بالاتر گرفت دانستم کار فقط از دعا نمیرود. سال ها نیک خواهانه نصیحت کردم و امیدوارانه دل به تأثیر بستم، اما “از قضا سرکنگبین صفرا فزود” و بیمار رنجورتر شد. بیمار ما خیال اندیش شده بود. نصیحت ها را دروغ و دغلبازی ونقدها را توطئه وبراندازی می دید و جرمهای جاسوسی و ناموسی برای ناقدان می تراشید و آنان را به زجر و زنجیر می کشید. مداحان را میخرید و نقادان را میدرید ورقیبان را سر میبرید. و چندان که نقد و نصیحتها بالا گرفت مالیخولیای دشمن ستیزی هم در او قوت بیشتر یافت. نه اینکه:
هر درونی که خیال اندیش شد – چون دلیل آری خیالش بیش شد
پس در وعظ و نصیحت بسته شد – امر “اعرض عنهم” پیوسته شد
پس به حکم خدا و خرد ،اعراض کردیم و اعتراض کردیم.
سوء تدبیر و طغیان ستم وزوال عدالت و بحران مدیریت وتراکم تطاول وتجاوز، کلاه گشاد مشروعیت را عاقبت از سر او برداشت و درماندگی و ناشایستگی او را در تدبیر ملک و تنظیم نظام آشکار کرد. ولایت معنوی که از ابتدا نداشت، ولایت سیاسی را هم در انتها درباخت. اما هنوز جامه جمیل خطابت بر تن داشت، تا نوبت به خطابه اخیر رسید. معلوم شد که نه فقط فقه و فلسفه و تفسیر کم میداند، تاریخ را هم کج می خواند. سخن را هم به اسلوب بلاغت نمی راند. از میوه ممنوعه ولایت خورده است و حالا چون آدم در بهشت، برهنه و بیپناه ایستاده است تا کیفرمان “هبوط” در رسد و راهی زمین شود.
و اینک ای “رهبر معظم” ! من به شما می گویم که فرمان هبوط صادر شده و از آسمان به زمین رسیده است. بهشت ولایت دیگر جای شما نیست. صدای آدمیان صدای خداست. آیا صدای خدا را نمی شنوید؟
خوش تر آن است که مقام رهبری خود لبیک گویان ردای نا به اندام ریاست را از تن بیرون کند و چون آدم ابوالبشر کلمات توبه را بر زبان آرد و از بهشت آسمانی ولایت آرام بر زمین رعیت بنشیند و با حوای خود آسوده زندگیکند و برادر کشیهابیل و قابیل را ببیند و راز دان تاریخ شود. بدین سان، دست کم خطیبی باقیمی ماند تا فارغ از سودای ریاست به ارشاد و موعظت بپردازد و به عهد امانت وفا کند، مگر دیگر بار با کرامت ورخصت مردم در” مسجد کرامت” تردد کند و به شکرانه سلامت “درویشان بینوا را تفقد کند”.
یا خفتگان مجلس خبرگان سر از خواب غفلت بر آورند و بند اسارت بشکنند و روزگار ولایت جائره را به سر آورند. ولی آیا امید بستن به سرد مزاجان گرمخانه خبرگان که مشاطگان قدرتند و رطب خوردگان ولایت، آب به غربال پیمودن و گره بر باد زدن نیست؟
اما آن جریده دریده نگون بخت که گوش به فرمان بیت رهبری است وقتیجعل خبر کرد و مرا “مرتد” شمرد، دانستم که پا را از گلیم غصبی خویش درازتر کرده است. منتظر نشستم تا از بیت ولایت اشارتی رود و فرمان ” استرداد ارتداد” صادر شود. چون میدانستم که رهبری حکم تکفیر و ارتداد را از شئون ولایت میداند و بولفضولی دیگران را در این امرولایی حتی اگر فقیهان و مراجع باشند، نه به خاطر عدالت بل به خاطر ولایت، تحمل نمی کند. چنین شد و آن نگون بختان وادار به تکذیب شدند و کذب بر کذب انباشتند و پلیدی نخستین را به پلیدی دیگر شستند و بر آن اسکناس هفت صد تومانی که با تقلبی ابلهانه جعل کرده بودند مهر باطله زدند. با خود”حافظانه” می خواندم:
بشکر تهمت تکفیر کز میان برخاست – بکوش کزگل و مل داد عیش بستانی
جفا نه شیوه دین پروری بود حاشا – همه کرامت ولطف است شرع یزدانی
من از آن نسبت مکرر مجعول ابدا نرنجیدم و بر خود نلرزیدم چون ایمان خود را از عارفان گرفتهام نه از فقیهان. فقیهان باید بر خود بلرزند که جمعیبیفضیلت و بیایمان چنین ریشخند فقاهت می کنند و سرمایه شان را بر سر بازار سیاست آتش میزنند. “ولی امر مسلمین” باید پریشان شود و گریبان چاک کند که بزهای لنگ پیشاپیش گله می روند و بر تر از سلطان، فرس می رانند و خادمند و مخدومی می کنند. وبداند که دیری نخواهد گذشت که شاخ گستاخ این دشمنان خانگی جامه و عمّامه ولایت را هم بدرد و تاج سلطنت را بشکند و روزگار امارت را تباه کند. هلا تا کار را از دستش بیرون نیاورده اند گریبان خود رااز دستشان بیرون آورد وایرانی را از هلاکت وسلطانی راازسوء سیاست برهاند.”صبا گر چاره داری وقت وقت است”.
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند – بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم
فتنه می بارد از این سقف مقرنس برخیز – تا به میخانه پناه از همه آفات بریم
ربنا لا تسلٌط علینا من لا یرحمنا : خداوندا حاکمان بی رحم را بر ما چیره مکن.
عبدالکریم سروش – خرداد ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه خورشیدی
.
http://www.drsoroush.com
ندا، تو از ما شجاع تر بودی، تو دیوار انتهای کوچۀ بنبست را فروریختی ( دکتر آرش حجازی )
درست یک سال از آن روز شومی که ندا و ده ها هموطن دیگرم برای اعتراض دربرابر پایمال شدن سادهترین حقوقشان به خاک و خون کشیده شدند، میگذرد.
بیش از نیم قرن پیش صادق هدایت نوشت: «در زندگی زخمهائی هست که مثل خوره آهسته روح را در انزوا میخورد و میتراشد…»
همیشه به دنبال این بودم که بفهمم هدایت از کدام زخمها میگوید و جستجویم ادامه داشت تا لحظهای که شاهد مرگ ندا شدم. ظرف چند روز، آخرین ۴۷ ثانیۀ زندگی این دختر جوان در تمام شبکههای خبری جهان پخش شد و میلیونها نفر به خاطر مرگ مظلومانهاش اشک ریختند. روز ۳۰ خرداد ۱۳۸۸، دست کم بیست نفر دیگر به ضرب گلوله کشته شدند بیآنکه مرگشان را دوربینی ثبت کند. اما هربار این ۴۷ ثانیه را نگاه میکنم مطمئنتر میشوم که آنها هم همین نگاه ندا را پیش از مرگ داشتهاند. آنچه درنگاهش بود، اگر سؤال بود، دیگر با پاسخ تمام سؤالها روبرو شده است. این مائیم، میرایان نگون بخت که همچنان به دنبال پاسخیم. حالا می فهمم منظور صادق هدایت چه بود. حالا دیگر میدانم کدام زخمهاست که مثل خوره روح را میخورد. فقط زخمی نیست که آن نگاه آهو بر روح من گذاشته است. هدایت نه از زخم یک نفر، که از زخمی کهنه و سه هزار ساله بر روح یک ملت میگوید. مرگ ندا این زخم کهنه را نیشتر زد، آن خونی که از بینی و دهان و سینۀ ندا فوران کرد، خونی بود که از زخم بازشدۀ قلب ملت جوشید. ندا با مرگ مظلومانهاش زخمی کهنه را تازه کرد تا شاید این بار فرصت التیام یابد.
و اما این دوربینهای موبایل هم دارند نقش تاریخیشان را ایفا میکنند. خبرنگارهای خارجی از ایران اخراج شدهاند، خبرنگارهای داخلی یا در زندانند و یا در ترس خود اسیر. کسی نمانده که ماوقع را ثبت کند. شاید این دستگاههای چندکاره برای اولین بار نقش تازهای را به عهده گرفته باشند… این بار رسالت دارند در کنار نگاه ندا، تاریخ ناگفتۀ یک ملت را بازگو کنند.
همچنان که هنوز غرقۀ تأثیر آن صحنۀ خونین و نگاه افسونگر آن دخترم، تأمل میکنم: دشوار است باور اینکه اینجا ایران است، سرزمینی پهناور و ثروتمند که زمانی گاهوارۀ تمدن بود، با فرهنگی به قدمت ماقبل تاریخ، سرزمین شهرزاد، سرچشمۀ شعر و علوم، سرزمینی که خیام، ابن سینا، بیرونی، حافظ، سعدی، مولوی و خوارزمی، صحنه را برای شکوفایی ریاضیات، طب، نجوم و ادبیات در جهان آماده کردند؛ آن هم زمانی که غرب هنوز در تقلای نجات از وحشتهای قرون وسطی و تفتیش عقاید بود. بانوی ایران اکنون میزبان یکی از منفورترین دولتهای جهان شده که تنها نفرت میپراکند. ایران چهارمین صادرکنندۀ نفت جهان، تکیه زده بر یکی از بزرگترین ذخایر گاز طبیعی، با کوههای بلند و صحراهای بیپایان، دشتهای سرسبز و دریاهای پهناور، در یکی از استراتژیکترین نقاط دنیا… اکنون آن را یکی از سیزده دشمن اینترنت نامیدهاند. در سرزمینی که زمانی زرتشت، رستگاری را تنها از راه گفتار نیک، پندار نیک و کردار نیک ترویج میکرد، پلیس و نیروهای شبهنظامی به قتل عام و سرکوب مردم خودشان مشغولند، دولت به پشتیبانی از تروریسم جهانی متهم است، صدها خبرنگار، نویسنده و متفکر در سلولهای تاریک زندان آزار میشوند، نابالغان را اعدام میکنند، یکی از پیچیدهترین نظامهای سانسور فعال است، میلیونها نفر از فقر مطلق در عذابند، اعتیاد و فحشا کمکم به چهرۀ اصلی شهرها مبدل میشود و آنانی که شجاعت میورزند و رؤیاهای بربادرفتهشان را فریاد میزنند همچون آخرین برگهای سبز درختی در حال احتضار بر خاک میافتند.
چهگونه کار به اینجا رسید؟
زمانی که همهچیز شروع شد دوربین موبایلی در کار نبود. اما نگاه ندا زخمهای کهنه را باز میکند تا همهچیز را بار دیگر مرور کنیم و چشم به آینده بدوزیم.
ندا، جهانیان داستان تو را میدانند. میدانند چگونه مظلومانه بر خاک افتادی، تنها برای آنکه میخواستی حرف بزنی. تو دیگر شهیدی، مردم نام تو را در چهارگوشۀ عالم بر زبان میرانند، همچون ذکری که تبلور امیدها و خشمهای مشترک ملت ایران است.
تو شهیدی و ما شاهدیم. ما نسلی که همهچیز را شاهد بود، همهچیز را تحمل کرد، همهچیز را از دست داد، تنها برای آنکه بر عصری سرشار از نفرت سیاه و امیدهای تابناک شهادت بدهد. تو، نسل فردا، حاصل عمر نسل من شدی.
ما نسلی بودیم که بعدها نسل سوخته نام گرفت؛ نسلی که در زمان انقلاب، ۷ تا ۱۵ سال داشت؛ نسلی که در دوران انقلاب شاهد قتل عموهایشان بودند و بعد از انقلاب شاهد اعدام و حبس والدینشان. نسلی که محکوم بود بهترین سالهای عمرش را در وحشت جنگ ایران و عراق به سر ببرد، یا در خط مقدم، در حال دویدن در میدان مین، یا در خانه، در هول بازگشت دوستی از میدان جنگ در تابوت. نسلی که در حال آموزش استفاده از کلاشنیکف وارد سن بلوغ شد. نسلی که یاد گرفته بود به هیچکس، حتی دوستانش اعتماد نکند، مبادا جاسوس باشند و میترسید کلامی بر زبان آورد، مباد علیهش به کارش برند. نسلی که چیزهای زیادی دید، بیشتر از آنکه سزاوارش باشد.
و اما نسلی که وقتش را به آموختن گذراند. ما شاهدان راستین ملتمان بودیم. ما سی سال تماشا کردیم و هیچ نگفتیم. ما نخجیر شکارچی بودیم، اما در تکامل متوازی نخجیر و شکارگر، ما سریعتر تکامل یافتیم. ما ماندیم تا داستان را برای نسل بعدمان بگوییم، شاید آنها از ما شجاعتر باشند.
ندا، تو از ما شجاعتر بودی. تو دیوار انتهای کوچه بنبست را فروریختی.
.
http://arashhejazi.com
به قاتل ندا ( مسیح علی نژاد )
ندا خوشنام ماند تا صدای شهدای گمنام باشد اما تو ترسیدی و گمنام باقی ماندی.
یک سال گذشت از روزی که تو در گوشه ای از خیابان امیر آباد تهران ایستاده بودی و مردمک چشم هایت می زد تا از میان مردم سوژه ات را شکار کنی. یک سال گذشت از روزی که لابد تو به دور و برت تند و تند نگاه می کردی، تا عاقبت سینه دختر جوانی را نشانه روی که در میان مردم سبز آشفته به تماشای خون و خشم ایستاده بود.
یک سال گذشت از روزی که لابد اسلحه را چند باری هم در دست هایت جابجا کردی و بعد وقتی همه، بی قرار و در حال فرار از گاز اشک آور و باتوم و گلوله بودند، تو هم شلیک کردی. مهم نیست که با هدف نشانه رفته بودی یا اتفاقی تیرت به هدف نشست، مهم این است که در تمام این یک سال آیا هدفی که برای این شلیک به معترضان در مغز سناریو نویسان مرگ جریان داشت محقق شد؟ به نظر می رسد جواب مثبت نیست، این یکی دردسر ساز شده است، آن دوربین لعنتی آماتور کار را خراب کرد ورنه می شد همانند همه آنان که در خیابان های خرداد 88، مردم را به کوچه های بن بست هدایت می کردند و می کشتند، ندا تبدیل نشود به مشکل لاینحل یک حکومت که دولتمردانش به هر جا می روند مدام نشانه ای از او را می بینند و مجبور به قصه سرایی های مکرر برای انکار خشونت خویش می شوند.
حالا یک سال گذشته است و همه چیز از یک شلیک ساده تو آغاز شده است که زندگی را برای یک خانواده ناهموار کرده ای اما راه مبارزه را برای یک ملت هموار. ملتی که همیشه به رسم جنبش های مدنی یک نماد را بر فراز می کند تا به دنیا بگوید که اوج ظلم یک حاکمیت تا کجاست.
اینک مردم معترض ایران علاوه بر رنج از دست دادن شماری از شهروندان معمولی در یک اعتراض مدنی، نمادی دارند که حتی خود حاکمیت نیز دلش نیامد از کنار نگاه نافذ این نماد مظلومیت بی تفاوت بگذرد و همه زورش را زد تا مادر ندا را راضی کند که نام ندا آقا سلطان در لیست شهدای بنیاد شهید جمهوری اسلامی ایران گنجانده شود. اما وقتی مقاومت مادر را دیدند سناریو چنان سخیف شد که حتی نام فامیل ندا که قرار بود زینت بخش لیست بنیاد شهید شود، در زبان مشاور رئیس دولت به شاه و سلطان تفسیر شد و شوخی و شنگی کردند دلقکان.
حالا انگار با خانواده و نام آن ها که سی سالی است به نامشان حکومت می کنند چه کرده اند که با ندا بکنند. با همت و باکری با جهان آرا، با خانواده شهدای محترمشان بهشتی و دیگران مگر چه کرده اند. اصلا راست بایست و بگو با بیت آن که هر چه دارند از وی دارند چه می کنند که با ندا کرده باشند؟
و اما تو صاحب اسلحه این شلیک دردسرساز شدی. در تمام این یک سال به عنوان یک آدم که پوست و گوشت دارد، در هر جا بودی خود را از خود پنهان کردی. لحظه ای از ندا جدا نشدی و از وحشت شناخته شدن. این دیگر حکایت عسگر و سعید نیست. خودت را هر چقدر پنهان کنی باز شاید تو آخرین کسی بودی که آخرین نگاه ندا را رصد کردی و لابد در همان نفس آخر دانستی که دختری ساده را کشته ای. راستی کشتن چه مزه دارد. گرچه در جائی باشد که بدانی قدرت حمایتت می کند. نکند به فکر بوده ای که مبادا با این شلیک مشروعیت حکومتی را بر باد داده ای؟ مثل آن دو ساواکی قاتل رهبران سیاسی مخالف که بعد از انقلاب وقتی مانند موش روی نیمکت دادگاه نشسته بودند می گفتند: آقای رئیس دادگاه ما مشروعیت این حکومت ستمگر را به دنیا نشان دادیم! جایزه می خواستند قبل از اعدام شهرام و تهرانی!
اما برای تو دو راه وجود دارد: یا به خیال خود مأمور بوده ای و معذور و با فرمان شلیک کرده ای، یا به تصور خود مؤمن به رهبران خود بوده ای و با ایمان شلیک کرده ای. حتماً فیلم جان دادن ندا را دیده ای. بر کشته خود نگاه کرده ای قبل از این که خودت فیلم شوی. می توانی بگوئی هر بار آن فیلم را دیدی، دقیقا چه حالی شدی؟ خوشحال یا سرافکنده؟ به چه فکر می کردی؟ کدام یک از این روایت ها برایت جالب تر بود؟ آن که سیمای ضرغامی می گفت یا آن که در یوتیوب هست و میلیون ها نفر دیده اند؟ ممکن است تو از هیچ کدام از این بازسازی ها راضی نبوده باشی؟ کنار اعضای خانواده ات نشسته باشی بی صدا و نگران که مباد شناخته شوی.
نمی دانم چرا فکر می کنم اهمیت دارد که کسی زندگی یک قاتل را هم در پس زمینه زندگی کشته وی روایت کند؟ مثلا در داخل مستند زندگی ندا، زندگی تو را هم نشان دهند و نشانی دهند. آن جا اگر مأمور و معذور بوده ای که بی شک شرح قصه ات به گونه ای دگر خواهد آمد، حالا اگر نه در دادگاهی دست کم در برابر دوربین سیمای جمهوری اسلامی بایست و از باورهایت بگو. رو بسته بایست، پشت به دوربین بنشین . به هر حال تو هم یک گوشه ای از این تاریخ ایستاده ای و نقش خودت را ایفا کرده ای. در صندلی های تأتر تاریخ فقط خوشنامان جا ندارند بلکه صدها هست مانند تو. گاهی بدنامترین آدم ها از قضا در ردیف جلو می نشینند!
حتماً دیده ای قاتلانی که گلوله به روی مسئولان می کشند و تصمیم سازان همین نظام را ترور می کنند، خیلی زود به دام وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی گرفتار و دستگیر و سپس به سزای عملشان می رسند. عامل ترور رازینی، قاتل صیاد شیرازی، قاتل قاضی مقدس و همه قاتلانی که با شناسائیشان وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی قدرتش را به رخ دنیا کشید. در مقابل، مردم به خوبی می دانند چرا همین وزارت اطلاعات در تمام این یک سال برای شناسایی قاتل ترور استاد فیزیک دانشگاه ، قاتل ترور خواهر زاده موسوی و قاتل شلیک به ده ها شهروند معمولی ناگهان ناتوان می شود، هیچ اقدامی نمی کند! می دانند چرا ترا نمی گیرند..
ولی تو بدان، قاتل ندا بودن، سهم و جایگاه ویژه ای در تاریخ نگاری این دهۀ درد به تو خواهد داد. به فرمان یا از سر ایمان. اینک بیا و سهمت را بگیر. شاید همان خطابی که خواهر ندا کرد پشتت را لرزانده باشد. اما جرات کن، جلو بیا، رو بنما و بگو آیا لحظۀ جان دادن آن که به او شلیک کردی، می شنیدی که کسی در میان جمعیت فریاد می زد:
ندا نترس ، ندا نترس، ندا بمون، ندا بمون. او نترسید و ماند. تو اما ترسیده ای و پنهان می کنی خود را، می خواهی نمانی می خواهی از یادها بروی. می خواهی گمت کنند مردم، می خواهی فراموشت کنند!
.
http://www.roozonline.com/persian/sotun/sotun-item/article/2010/june/20//-e69ec03136.html
ندا امروز یکساله شد و می دانیم که روزی هزار ساله خواهد شد. ندا فراتر از روزگار ماست
طلبه های لات و لش و بش ( مسعود نقرهکار )
هم نسل های من ” سيد خره” سقای ساکن خيابان بیسيم نجف آباد تهران که بعد تر به خيابان پارک وليعهد و امروز به خيابان طيب حاج رضايی تغيير نام يافته را می شناسند. سيد که روزیش را از سقايی در می آورد لات و لش و بش بود. سيد روزها از خيابان بیسيم نجف آباد راه می افتاد و از ميدان خراسان و خيابان خراسان و ميدان شاه خودش را به ميدان مولوی و ميدان سيد اسماعيل می رساند. توی مسير آب می فروخت و چند ساعتی توی ميدان سيد اسماعيل سقايی می کرد و نزديک غروب با مشکی خالی با اتوبوس که مجانی و بدون بليط سوار می شد، به بی سيم نجف آباد بر می گشت. توی قهوه خانۀ ” صفای رانندگان”ِ جواد خانبابا، عبای سياه رنگ اش را در می آورد، کلاه دست بافت سبز رنگش را کنار عبا می نشاند، چايی می نوشيد، قليانی چاق می کرد و بعد راهی خانه می شد. سيد زن داشت اما می گفتند اجاقشان کور است.
روزی در خيابان ده متری خيام که ميانۀ خيابان بیسيم نجف آباد را به ” تير دوقلو” وصل می کرد ماشينی پشت سر او که از وسط خيابان رد می شد بوق زد ه بود. سيد جا خورده و ترسيده به عنوان اعتراض رو به سوی راننده با اشاره به آلت تناسلی خودش داد زده بود ” ک… خر” ! از آن پس سيد سقا به سيد خره معروف شد.
سيد چند تايی دعوای اسمی هم داشت . من اما شاهد يکی دو دعوایش بودم .
به زن رضا تريلی گفته بود : ” آبجی ، اين آب که نه ، هر نوع آبی بخوای در خدمتم”! زن به شوهرش گفت و رضا تريلی توی قهوه خانه ی صفای رانندگان يقۀ سيد را گرفت و ” چپ و راستش” کرد. سيد هم از غلاف ساق پا قمه اش را کشيد تا به قول خودش شکم رضا تريلی را سفله ( سفره) کند که سوایشان کردند. مرتضی خوشگله هم يکبارسر کوچۀ مدرسۀ اديب نيشابوری توی رویش ايستاد:
” يه دفه ديگه اين جوری به من نيگا کنی کلاتو زرد می کنم ، قمه تم می کنم تو جای نابدترت”
بهم پيچيدند، سوایشان کرديم.
می گفتند سيد خره توی بلوای ۱۵ خرداد از جلودارهای دار و دستۀ طيب بود . بعد از ۱۵ خرداد مدتی غيبش زد. ” حاج آقا ناطق نوری” توی هيأت جوانان حجتيه گفت: “سيد سقا هم رفت قم طلبه شد “.
مرتضی خوشگله بعد از انقلاب سيد را با عبا و عمامۀ سياه ، جزء وردست های هادی غفاری ديد. گفت يک پای ثابت ” مسجد الهادی” خيابان تهران نو شده است.
سال ۵۹ مرتضی توی خيابان زيبا با سيد روبرو شد. شوخی شان گرفت. سيد خره شوخی جدی گفت:
” نا نجيب ، روتو زياد کنی مثه حسين فرزين می ذاريمت سينه کش ِ ديوار! “
و مرتضی برای رو کم کنی سند رو کرد:
” راستی سيد ، رضا تريلی سلام رسوند”.
و سيد را خفه کرده بود.
****************************
از اين دست موجودات، روحانيون و حکومت ها در دوره های مختلف برای شکل دهی گروه های فشار و کشتار استفاده کرده اند.
در دورۀ صفويه در ميان “تولائيان و تبرائيان” عمرسوزان و قمه زنی و دسته راه انداختن و ايذاء و آزار و غارت منازل مخالفان سياسی و سربريدن سنی ها و ديگر اقليت های مذهبی وظيفۀ شرعی و کارشان بود.
در دورۀ قاجاريه در ميان”اوباش و لوطی ها و چاقوکش ها و قمه کش ها” و گروه های “لتوت و لشوش” و “استرداران و شترداران نتراشيده دژآگاه و اوباشان سنگلج و چاله ميدان و…” به مجلس و مجلسيان حمله می کردند و يا با “… کلاه نمدی های محلات و اشرار” در ميدان توپخانه شعار می دادند:
“ما چای و پلو خواهيم
مشروطه نمی خواهيم!”
و مردم را مورد ضرب و شتم قرارمی دادند ومی کشتند.
در دورۀ پهلوی هم دوروبر دار و دسته های “شعبان جعفری” (شعبان بی مخ) و طيب حاج رضائی و هيأت ها و دستجات مذهبی کم نبودند.( که اينها غير از مداحان لات و لش و بش بودند.)
دراين دوره فدائيان اسلام بيش از ديگر گروه های اسلامی از سيد خره ها و جاهل ها، گردن کلفت ها و لات ها و عربده کش ها استفاده کردند. خاطرات حاج مهدی عراقی از بنيانگذاران “فدائيان اسلام” و “هيأت های مؤتلفه اسلامی” که با عنوان “ناگفته ها” منتشر شده است، روايت سيدخره های ” مبارز و متدين” دورۀ پهلوی ست.
دورۀ جمهوری اسلامی ، دورۀ حکوت فدائيان اسلام و ” سيد خره ” ها ست. ازحمله به کتابفروشی ها، کتاب سوزان ها، حمله به دفتر روزنامه ها، حمله به گردهمائی های سياسی و فرهنگی، حمله به زنان و ضرب و شتم آنان و کشتار مخالفين حکومت در تهران، کرمان، ترکمن صحرا، کردستان، قائم شهر، بندر انزلی، جهرم، کرمانشاه گرفته تا سخنرانی اخير يکی از اين قماش در قم به هنگام ديداراخير مهدی کروبی با اية الله صانعی ، نمونه هائی از رفتار سيدخره های حکومت اسلامی هستند. اکثر اينان که زمانی نعره می زدند:
“ما همه سرباز توئيم خمينی
گوش به فرمان توئيم خمينی
خمينی عزيزم
بگو که خون بريزم”
امروز خامنه ای را به جای خمينی نشانده اند.اگر تا چندی قبل هادی غفاری و روح الله حسينيان و محسنی اژه ای و پورمحمدی جزء سازمان دهندگان و فعالان گروه های فشار و کشتار بودند، امروز گروه هائی يک دست از ” طلبه ها و آخوندک های لات و لش و بش ” شکل گرفته اند تا نه فقط خون دگرانديشان و مخالفان حکومت اسلامی که حتی خون موسوی و کروبی و خاتمی و صانعی و حسن خمينی را بريزند . اين ” تحول” در حوزۀ علميه قم و ديگر حوزه های علميه گام تازه ای است تا روحانيت مرتجع گروه هائی از صنف خود و يک دست و قابل اعتماد برای فشار و کشتار سازمان دهد.
سخنرانی ِ اخير يکی ازطلبه ها و آخوندک ها ی لات و لش و بش در قم اعلام موجوديت اين نوع از گروه های فشار و کشتار و نشانگر نقش اين قبيل موجودات در شکل گيری اين گروه های صنفی – حوزوی است. اين آخوندک در ميان تکبير گويی لتوت و لشوش با عربده کشی و تهديد، نوۀ خمينی و کروبی و صانعی را ” کثيف” و ” نانجيب” می خواند و از اينکه ” فرزند خلف” سيد احمد ” سرسره شده تا سرش سوار بشن و سر بخورند” اظهار نگرانی می کند. اين به قول خودش ” بچۀ سيد علی خامنه ای”به نوۀ خمينی توصيه می کند که ” کولی ندهد” و می گويد که اگر به توصيه های آن ها گوش نکنند ” ما طلبه ها که اينها را بزرگشون کرديم خودمونم کوچيکشون می کنيم “.او از نوۀ خمينی و اية الله صانعی و همفکرانشان می خواهد ” آدم بشن” و در غير اين صورت ” حقشونو کف دستشون ” خواهند گذاشت. نظر” بچۀ سيد علی خامنه ای ” اين است که کارهايی که نوۀ خمينی و همفکرانش می کنند ” برای شخصيت و هيکل و هيبت شون خوب نيست “.
اين سخنرانی و جمع نشان می دهند که نه فقط سيد خرۀ بیسيم نجف آباد تهران که سيد خره های سراسر ايران شاگردان زيادی در حوزۀ علميۀ قم و ساير حوزه های علميه پس انداخته اند که امروز به عنوان فرزند خوانده های خامنه ای بساط دار ِ جنايت در ميهنمان شده اند.
.
http://leisuremind11.wordpress.com/2010/06/19/%d8%b7%d9%84%d8%a8%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d9%88-%d9%84%d8%b4-%d9%88-%d9%88%d8%a8%d8%b4/