چرا خاتمی از لیبرالیسم می ترسد؟

ژوئن 18, 2010 6 دیدگاه

محمد خاتمی، رئیس جمهور سابق ایران در دیداری با اعضای حزب اعتماد ملی در مورد لیبرالیسم اینگونه می گوید:

« بنده در حد توان به غرب و لیبرالیسم نقد داشته‌ام و کرده‌ام. کتاب از دنیای شهر تا شهر دنیا را بخوانید فصل آخر آن نقد لیبرالیسم است. بنده متهم می‌شوم به طرفداری از لیبرالیسم و از آن طرف یک نوع رفتارهای فاشیستی در کشور وجود دارد که به نام اسلام و انقلاب می‌خواهند آن را در کشور جا بیندازند!»

« ما نمی‌توانیم با حربه فاشیسم به جنگ لیبرالیسم برویم، هم فاشیسم و هم لیبرالیسم قابل نقد است البته فاشیسم از لیبرالیسم بسیار بدتر و خطرناکتر است.»

اما سوال اینجاست که چه چیز در لیبرالیسم نهفته است که اینگونه محمد خاتمی را می ترساند، مگر نه آنکه لیبرالیسم به معنای واقعی آزادی است و یکی از مشخص ترین نمادهای مبارزه با امپریالیسم و فئودالیسم است. خوشبختانه در مفهوم شناختی لیبرالیسم هیچگونه تضادی با افکار ایده پرداز گفتگوی تمدن ها یافت نمی شود مگر در یک جا، آن هم تقابل لیبرالیسم با دین و مذهب است.

ایشان بین فاشیسم و لیبرالیسم چه وجه مشترکی دیدند که اینگونه مقایسه کردند. فاشیسم بر پایه تفکرات دیکتاتوریست و یکی از خطرناکترین نوع آن فاشیست دینی و اسلامی است. فاشیسم یک نظریه دیکتاتوری است که هیچگونه آزادی را بر نمی تابد و خواهان قدرت مطلقه دولت و نظام حاکم است و شاید بتوان آن را با اامپریالیسم مقایسه کرد اما لیبرالیسم مفهومی است که همیشه با تهدید کنندگان حقوق بشر در جنگ بوده است.

لیبرالیسم در مفهوم کلی معنای زیبای سکولاریسم است. لیبرالیسم، دین و مذهبی را می پسند که به خود اجازه تجسس در امور شخصی را به هیچ قدرتی نمی دهد، دینی که دایره فعالیتش به توصیه های اخلاقی ختم می شود و پرگارش سیاست و امور اجتماعی و اقتصادی را شامل نمی شود. لیبرالیسم در تقابل با مذهب، معتقد به انتخاب آزادانه دینداری و بی دینی است و تفاوتی بین مذهب و لامذهب قائل نیست و این مفهوم با تفکرات دینی در تضاد است و گرنه دین ها و مذاهب مختلف عقیده بر دخالت در امور شخصی، سیاسی و اجتماعی دارند.

نقطه مبهم در ذهن من اینجاست که چگونه فردی که با تفکرات لیبرال مشکل دارد صحبت از» گفت و گوی تمدن ها» به میان می آورد؟

وقت حساب است، همه هستيم، 22خرداد، قرارمان همان آزادي، اما پيش از آن، هر شب «خدا بزرگ است» «الله اکبر».

باز هواي وطنم، باز شوق سبزشدن و سبز ماندن، باز ذوق افسانه ساختن و باز اميد اسطوره شدن در دلم جان گرفت.

باز هواي وطنم آرزوست.

خيمه به طوفان زدنم آرزوست.

آنچه مقدس است مبارزه است ولي ناگزير نيست اما آنچه ناگزير است گذران زندگيست اما در اين ميان همراه هميشگي اميد است و بس. در تنگناي دلمردگي زندگي انگار تنها با چراغ اميد توان پيشروي هست، در آن جا آدمي باز جان مي گيرد و قصد ادامه اين راه بي برگشت مي کند. اين راه مقدس است چون گره خورده با رهايي است و پاک است چرا که پاکترين قربانيان را داشته است.

ندا، سهراب،اشکان، محمد، محسن و ديگر عزيزان، يادگاران ترانه هاي شورانگيز اين راه اند، ترانه هايي که با خون دل بر دفتر روزگار، بر سربرگ رهايي نگاشته شده اند و اينک ما، اين ارکسترال بي شمار و اين راهبران توانا با مدادي سبز و چوبي در دست، ترانه اين ساز را همسان مي خوانيم، همه از پي برابري مي آييم و پير و جوان هم صدا مي شويم.

دنياديده گان باز با همان چشم اميد، خردها را جان مي بخشند و زمزمه مي کنند «خدا بزرگ است» و ما با نداي جان از دل آه مي کشيم «الله اکبر». مي دانم اگر ندا، سهراب و ديگر يادگاران اين ترانه شورانگيز بودند همراه با اين ارکسترال بيشمارگان بودند چرا که خود خالق اين ترانه اند. آنا از پي افسانه ساختن ترانه رهايي سرودند و خود افسانه گشتند. آري اگر بودند باز فرياد مي کشيدند «الله اکبر»، اين بود ترانه شبهاي ما.

آري «خدا بزرگ است»، بزرگتر از آن که در سلاخ خانه پاستور يا آن دخمه مرمرين بتوان پنهانش کرد، بزرگتر از ان که در دخمه فقيهان بگنجد. بي گمان خدا سبز است، اگر چنين نبود اين گونه زرد رنگان از براي سياه ساختنش بر نمي آمدند.

آري خدا سبز است و در پي رهايي و آزادي است. آري خدا سبز است و در پيچ حلقوم » ولا الضالين» درگير نيست، اينان از پي به بند کشيدن خدا برآمده اند، مگر خدا هم انحصاري مي شود؟

اما اينک آخر زمان، اين ما، اين خدا و اين شما.

وقت حساب است، همه هستيم، 22خرداد، قرارمان همان آزادي، اما پيش از آن، هر شب «خدا بزرگ است» «الله اکبر».

چه سبزها که بر دیوار روزگار نقش بستند.

برای دریافت تصویر با اندازه اصلی روی تصویرکلیک کنید.

در این چند روز تعطیلی، آرزوی سفری خوش برای شما و خانواده محترمتان نیز داریم!

در این چند روز به یاد ماندنی، به یاد بنیان گذار کبیر جمهوری اسلامی حتما نگاهی به این کتب گرانبها بیاندازید، حیف است این مجموعه عظیم و گرانبها باشد و ما از آن بی خبر، اما قبل از آن حتما یک مترجم عربی نیز استخدام کنید. لکن اینها انگار همگی در سرزمین اعراب نگاشته شده اند اما برای ایرانیان.

  • التعلیقة علی الفوائد الرضویة
  • مصباح الهدایة إلی الخلافة والولایة
  • تعلیقات علی شرح فصوص الحکم ومصباح الانس
  • سرالصلوة
  • آداب الصلوة
  • کشف الاسرار
  • انوار الهدایة فی التعلیقة علی الکفایة   ۲ جلد
  • بدایع الدرر فی قاعدة نفی الضرر
  • الرسائل العشرة
  • رساله الاستصحاب
  • رساله فی التعادل و التراجیح
  • رساله الاجتهاد و التقلید
  • تحریر الوسیله
  • مناهج الوصول الی علم الاصول   ۲ جلد
  • رساله فی الطلب و الاراده
  • رساله فی التقیه
  • لمحات الاصول
  • شرح حدیث جنود عقل و جهل
  • رساله فی قاعده من ملک
  • رسالة فی تعیین الفجر فی اللیالی المقمره
  • کتاب الطهارة     ۴ جلد
  • تعلیقة علی العروة الوثقی
  • المکاسب المحرمه   ۲ جلد
  • تعلیقه علی وسیلة النجاة
  • رساله نجاة العباد

وبلاگ انوشه در این چند روز تعطیلی آرزوی سفری خوش برای شما و خانواده محترمتان نیز دارد!

البته همراه با این کتب نفیس و مترجم محترمتان.

آقای نوری زاد، اوین کهریزک نیست گنج خانه است!

درود بر تو ای مرد, جز این توان نام بردن از تو نیست وفقط می شود گفت مرد.

نه کهریزک اوین است نه اوین کهریزک, نه گوهر دشت قزلحصار است نه قزلحصار گوهردشت. حال آن که این همه, گوهر دشتند. اینها همه گوهری است و زرگری. گوهری و زرگری که بر مسندش فقیهی نشسته است که با رذالت تمام عیار و شرف نداشته اش قصد خرید و فروش شرف و انسانیت کرده است.نه آنکه فقط این را داشته باشد, پاستور و بهارستان و هزاران طویله دیگر و دیگر دارد که از صبح تا به شب چهار نعل بر این وطن می تازند و شرف و انسانیت را شخم میزنند تا شاید جز کاه چیزی نصیبشان شود تا از آن کوهی بسازند.

آری کهریزک , اوین و گوهردشت و دیگر از این قبیل, همه و همه ماوای سبزترین دٌرهای جهان است که با تابش نور آزادی, چشم هر حیوان مستبدی را کور می کند, از این است که قصد تاختن دارند و بس. نمی دانم با این خریتشان, چهار نعل را از کجا آموخته اند؟ شاید از همان جا که درس بی شرفی می دهند, درس تبعیض و نفاق, گمان نمی برم به جز این باشد, اینان همه درس آموخته های همان مکتبند, مکتب بی حرمتی, مکتب کوردلی و بهتر است اصلش را بگویم, همان بی شرفی.

آری اینان همانند که آبرو را خورده اند و حیارا قی کرده اند! اینها اگر قیمت شناس و گوهر شناس بودند که نشان لیاقتشان چون تاپاله بر پیشانیشان حک نمی شد. درست است, دوره ارزانی است!

شرف اینجا ارزان,

تن عریان ارزان,

آبرو قیمت یک تکه نان

و دروغ از همه چی ارزانتر

و چه تخفیف بزرگی خورده قیمت انسانها!

از چه می خواهی نامه بنویسی, هر چه هست می دانیم, آنانکه سرشان را در برف کرده بودند نیز, با خبرند اینجا همه با خبرند جز خران, آنها که توان فهمیدن ندارند. بهارستانشان را ببین, از همه چیز و همه جا نشان دارد جز بهار, یاغیانی که توان هر عمل کثیفی را دارند جز خواندن و نوشتن, آن هم خواندن نامه یک مرد. این بی دردان چه نشان از مردانگی دارند که این توان را داشته باشند, مرد را دردی اگر باشد خوش است / درد بی دردی علاجش آتش است.

از بهارستانشان بگذر, اما به شرفت قسم, قصد سرزدن به پاستور را نداشته باش که سالهاست تن پاستور از نام گذاری این سلاخ خانه به این نام در گور می لرزد. بوی تعفن و رنگ خونینش بر این مملکت سایه انداخته است. بیا و بگذر.دارم فکر می کنم کجا را پیشنهاد کنم که نامه ات را برایش بنویسی, اما هر کجا می نگرم نیزه و شمشیر می بینم انگار همه شان خون گرگ خورده اند که اینگونه هار شده اند.

راستی علما و فقهای بزرگوار بد نیستند در این برهه, اما نه صبر کن شاید حتی  جرات مهاجرت نداشته باشند تا نامه ات را بی جواب نگذارند. بگذریم برای خودمان, از سلامتی و شادابی و ایستادگی ات باز بنویس به این امید که برای همگان درس آزادگی باشد.

مادرم امیدوارم عزیزت, گوشه جگرت, تنش به ناز طبیبان نیازمند نباشد.

مجید توکلی و مادرشاین اجل کر است و ناله نشنود

ور نه با خون جگر بگریستی

دل ندارد هیچ این جلاد مرگ

ور دلش بودی حجر بگریستی

برای مجید می نویسم وبرای مجیدان, برای مادران می نویسم که کارشان از خون دل خوردن گذشته است.مادرانی که از جفای این سنگدلان, دیگر نه سوزی در سینه دارند نه سویی به چشم, تنها دل خوشی شان پیراهن یوسفشان است که گه گاه در بغل می گیرند و سرشک ماتم می کنند. برای مادر مجید که ملتمسانه تقاضای کمک دارد تا گوشه جگرش دست از اعتصاب غذا بردارد. وقتی صدای محزون و غم گرفته اش را با آن لهجه شیرازی اش می شنوی غم باد می گیری, بغض راه نفست را بند می آورد, جهان در پیش چشمانت ابر می شود, ابری که توان باریدن به این صحرای بی پایان ندارد. مادرم قربان آن صدای سالخورده ات می دانم از فراق چه سوزی در سینه داری.

این روزها  وقتی یه نگاه به این «دور افتاده از عزیزان» می اندازی می بینی اینان از آنان که اسیرانی در بند غیرایرانی داشتند حالی بس خرابتر دارند, لااقل آنان در زندان ها خود ساخته نبودند اما اینان همه و همه در بند زندانی هستند که روزی خود برای دفاع از مام و میهن خویش ساخته اند حال شده فستیوال نوابغ میهن. چه سخت است روزی به امیدی نهال آزادی را آبیاری کنی اما به ناگاه چشم باز کنی و ریشه های استبداد را ببینی که در بن خانه خویش با هر نیرنگی با زر و زور و تزویر خود را جا داده است.مادرم اینان نه ایرانی اند نه تباری از ایران دارند, اینان به معنای واقع بی همه چیزند, از دار دنیا یک چیز دارند و آن هم «کلاه شرعی است, کلاهی که هر بی گاه به داخلش می خزند و با چوب صدور فتوایشان چون روباه به در می آیند.

مادرم عزیزانمان چه در اوین چه در گوهردشت در هر کجای این خاک, گوهران زمینند.مادرم از که انتظار گوهر شناسی داری؟ از آنکه بوی گلابش دنیا را برداشته و وقتی نزدیکش می شوی بوی تعفن جهالت و حماقتش, بوی پستی و رذالتش مارا مجبور به استفراغ این مشروعیت دینی می کند.اینان شیوه چشمشان فریب جنگ داشت, ما ندانسیتم و صلح انگاشتیم.

مادرم درخت آزادی ما نیاز به هرس داشت نه گلچین, درخت مارا گلچین کردند و خارها را باقی گذاشتند برای وطن.گلچین شده گان استبداد در آرزوی آسمان آبی هستند, در آرزوی اینکه روزی سر برون آورند از این سقف کوتاه سیاه رنگ و گویند چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش! در آرزوی روزهای سبز.اما مادرم میدانم که میدانی یه روز خوب میاد! قانون طبیعت همین است, زردها می خشکند و سبز ها می مانند, مادرم میدانم که می دانی راه آزادی از 22خرداد می گذرد و راه استبداد از سه شنبه های تلخ جمکران.

مادرم می دانم که می دانی مجید تو از برای آن در چنگال ولایت فقیه افتاده است تا ما باز از این درختان خود نشانده به جای آزادی استبداد نچینیم, استبداد با کلاه و بی کلاه, استبداد دینی و غیر دینی.

مادرم امیدوارم عزیزت, گوشه جگرت, تنش به ناز طبیبان نیازمند نباشد.

از امروز مجلس اسلامی شد!

7 خرداد, سالروز افتتاح مجلس شورای اسلامی, مجلسی که مجلس موسسان را از یادها برد.مجلسی که با وجودش از ایران نه تار ماند نه پود.از امروز سیاستمان عین دیانتمان شد, از امروز اقلیت داریم که باید زیر چکمه های اکثریت صبر پیشه کند صدای خردشدنشان هر روز پیش از افق به گوش می رسد و صدای زجه هایشان تا پاسی از شب نجوا می کند.

مجلسی که به همه چیز شباهت دارد به جز محل قانون گذاری, شاید به کمپین جمع آوری امضا شباهت بیشتری دارد, محل بازی کوته نظرانی که مملکت را بازیچه خود دارند, ساختمان هرمی بهارستان شده است موزه تفکرات سیاه, موزه کیف های انگلیسی که مهر جمکران دارند.از چه فریاد می کنیم وقتی فیلترمان می شود جنتی.

از امروز ملاک تسبیح و ریش شد.خودی وناخودی کلید خورد, پرده ها فرو افتاد و شوربختی شروع شد. دیگر ملاک ایران و ایرانی نیست, حالا دیگر ملاک اسلام و مسلمانی است, مسلمانی که من دیدم به جز تبعیض نبود, جز بی احترامی به دگراندیش نبود, پست و خار خواندش از کرامات بود.در سراسر این مرز و بوم حق نامسلمان شد یک ارزن, سهمیه ای که به عدد انگشتان دست نمی رسد.از امروز دیگر آقایان در خدمت خدای بزرگ و متعال شرمسار نیستند, چرا که رسالت الهی را تمام کردند,با این تفاسیر به گمانم خدا هم مسلمان باشد!

قطار تبعیض به راه افتاد, حق از آن مسلمانان است و بس  و پس از آن قطره چکان حق گه گاه برای زرتشتی, کلیمی و مسیحی  می چکد و برای به غیر از این افیون از آسمان می بارد, اقلیت که باشی هنوز جای شکرش باقی است وای به حالت اگر جز این باشی.جز این دریچه ای بزرگ باز می شود به سوی کافران وادیان دیگری که در این اقلیت جای ندارند و باز کافر که باشی کمی بخت با تو یار بوده است وای به حالت اگر مثلا بهایی باشی, آنگاه است که سهم تو می شود پتک اسلام ولایت فقیه, همه جا بر سرت فرود می آید. حق تحصیل و تدریس به کنار,آری حق تو داشتن پایین ترین منزلت اجتماعی می شود, آنگاه است که فرچه سیمی در خدمت مقدس سربازی می شود بهترین یارت و توالت پادگان می شود ما وایت.مسلمانش در زندان شیشه نوشابه نصیبش می شود آیا تو بیش از این انتظار داری؟

نام این حرمسرا خونین را گذاردند «مجلس شورای اسلامی», مجلسی که هر از گاهی بعد از شور و مشورت خونینشان هنوز عقلشان به جایی قد نمی دهد, ناچار چنگ به دامان مقدس ولایت فقیه می زنند و خدمتش می رسند, بعد از سلام و عرض منقبت, صلاح مملکت را, از خسروان خونخوار جویا می شوند, آری صلاح مملکت خویش خسروان دانند اما سوال اینجاست چرا سی سال است صلاح در خون است؟ شاید این نیز همانند دیگر جملات تفسیر دارد و طبق تفسیر این کوته نظران, مقصود از صلاح همان سلاح است.شاید اگر نامش را مصلحت خانه اسلامی می گذاشتند پسندیده تر بود, هر گاه که تیغشان نمی برد مصلحت می اندیشند وخلق را از منجلاب انسانیت نجات می دهند.

آری از امروز دیگر ملاک انسانیت نیست, از امروز ملاک دیانت است, همان که هرگاه در چنگ سیاست گرفتار شد, اژدهای زمانه شد.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.